معرفی نشریات

بادآورد، نامی که درهای گذشته را باز می‌کند

«اردو در قبرستان ژغاره» با تلفیق ماجراجویی و طنز، داستان نوجوانی را روایت می‌کند که در جست‌وجوی راز نام خود، به مسیری می‌رسد که ردپای کرامات امام هادی(ع) در آن دیده می‌شود.

به گزارش خبرنگار مهر، بعضی اسم‌ها فقط یک اسم نیستند؛ شبیه زخمی‌اند که هر بار با صدا زدنش دوباره باز می‌شود. بعضی نام‌ها آدم را از کودکی تا نوجوانی دنبال می‌کنند، روی نیمکت مدرسه کنارش می‌نشینند، در صف حضور و غیاب بلند خوانده می‌شوند و تبدیل می‌شوند به بهانه‌ای برای خنده دیگران. «بادآورد» یکی از همان اسم‌هاست؛ نامی عجیب که از همان صفحه‌های نخست رمان «اردو در قبرستان ژغاره» مخاطب را متوقف می‌کند و این سؤال را پیش می‌کشد که چرا باید نوجوانی هفده‌ساله چنین اسمی داشته باشد؟

کتاب «اردو در قبرستان ژغاره» نوشته زهرا جلائی‌فر که توسط انتشارات به‌نشر منتشر شده، از آن دسته رمان‌هایی است که تلاش نمی‌کند فقط یک داستان سرگرم‌کننده باشد. نویسنده در دل فضایی معمایی، طنزآلود و گاه ترسناک، روایتی درباره هویت، گذشته، ریشه‌ها و مواجهه نوجوان با پرسش‌های درونی‌اش خلق کرده است؛ روایتی که در نهایت به کرامات امام هادی(ع) و ماجرای تاریخی عبدالرحمن اصفهانی گره می‌خورد.

اسم‌هایی که آدم را تنها می‌کنند

بادآورد از اسمش متنفر است. سال‌هاست که این نام عجیب، او را سوژه شوخی همکلاسی‌ها و اطرافیان کرده و حالا تصمیم گرفته هرطور شده آن را تغییر دهد. اما در خانواده او قانونی قدیمی وجود دارد؛ نام اولین نوه پسری را فقط پدربزرگ انتخاب می‌کند و هیچ‌کس حق اعتراض ندارد.

همین نقطه آغاز، یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های رمان را شکل می‌دهد؛ نویسنده به‌جای شروعی شلوغ و پرحادثه، داستان را از یک مسئله ساده اما ملموس آغاز می‌کند: بحران هویت در نوجوانی. مسئله‌ای که بسیاری از نوجوانان با آن درگیرند؛ اینکه دوست ندارند شبیه دیگران دیده شوند و همزمان از متفاوت بودن هم رنج می‌برند.

اما پدربزرگ فقط یک پیرمرد سختگیر نیست. او رازی را سال‌ها پنهان کرده؛ رازی که به گذشته خانواده، به یک نام و حتی به یک مسیر تاریخی گره خورده است. همین راز، بادآورد را وارد سفری می‌کند که قرار نیست صرفاً یک اردوی تابستانی باشد.

قبرستانی که فقط محل دفن مرده‌ها نیست

در ادبیات نوجوان، قبرستان معمولاً لوکیشن ترس است؛ جایی برای سایه‌ها، صداهای عجیب و اتفاقات غیرمنتظره. اما «قبرستان ژغاره» فقط یک فضای دلهره‌آور نیست. نویسنده از این مکان به‌عنوان بستری برای کشف استفاده می‌کند؛ کشف گذشته، کشف حقیقت و حتی کشف خود.

گروه دوستان بادآورد در این سفر، مدام میان ترس و شوخی حرکت می‌کنند. همین ترکیب، فضای رمان را زنده نگه می‌دارد. مخاطب نوجوان نه با متنی کاملاً جدی و سنگین روبه‌روست و نه با اثری صرفاً طنز. تعادل میان تعلیق، هیجان و شوخی باعث شده داستان ریتم خود را حفظ کند و تا پایان افت نکند.

نمونه‌ای از این فضا را می‌توان در گفت‌وگوهای شخصیت‌ها دید؛ جایی که محراب با کنایه می‌گوید: «چه ایده خوبی برای گذروندن تابستون!» و همین جمله، هم خستگی و اعتراض نوجوانانه را منتقل می‌کند و هم لحن صمیمی داستان را حفظ می‌کند.

وقتی تاریخ وارد داستان نوجوان می‌شود

یکی از نقاط متفاوت «اردو در قبرستان ژغاره» پیوند آن با یک روایت تاریخی است. نویسنده داستان را با الهام از ماجرای عبدالرحمن اصفهانی نوشته؛ فردی که در زمان امام هادی(ع) زندگی می‌کرد و پس از دیداری کوتاه با آن حضرت، مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کند.

این بخش از کتاب، بدون آنکه روایت را تبدیل به متنی شعاری کند، لایه‌ای معنوی به داستان می‌دهد. اتفاق مهم اینجاست که مفاهیم دینی نه در قالب نصیحت مستقیم، بلکه در دل ماجرا و کشف تدریجی روایت می‌شوند. نوجوان همراه با شخصیت‌ها جلو می‌رود، سؤال می‌پرسد و آرام‌آرام به پاسخ نزدیک می‌شود.

اشاره به زیارت جامعه کبیره و کرامات امام هادی(ع) نیز در همین مسیر قرار دارد. نویسنده تلاش کرده مفاهیم اعتقادی را وارد زندگی روزمره نوجوان کند؛ نه به‌عنوان موضوعی دور و دست‌نیافتنی، بلکه به‌عنوان بخشی از تجربه انسانی شخصیت‌ها.

رازهایی که زیر خاک مانده‌اند

«اردو در قبرستان ژغاره» بر پایه کشف پیش می‌رود. هر فصل، بخشی از حقیقت را کنار می‌زند و مخاطب را وارد مرحله تازه‌ای از ماجرا می‌کند. همین ساختار معمایی باعث شده رمان کشش خود را حفظ کند.

اما نکته مهم این است که راز اصلی فقط پیدا کردن یک قبر یا کشف یک نشانه نیست. در واقع، شخصیت اصلی در حال کشف معنای نام خودش، گذشته خانواده‌اش و پیوندی است که پیش‌تر آن را نمی‌فهمید.

بادآورد در ابتدای داستان از اسمش فرار می‌کند، اما رفته‌رفته متوجه می‌شود بعضی نام‌ها حامل یک تاریخ‌اند؛ حامل خاطره، اعتقاد و تجربه‌ای که نسل‌های قبل آن را حفظ کرده‌اند. همین تغییر نگاه، مسیر رشد شخصیت را شکل می‌دهد و داستان را از یک ماجرای صرفاً هیجان‌انگیز فراتر می‌برد.

ردپای امام هادی(ع) در یک رمان نوجوان

همزمانی مطالعه این کتاب با سالروز ولادت امام هادی(ع)، فرصت دیگری برای دیده شدن وجه معنوی داستان فراهم می‌کند. بسیاری از آثار مرتبط با ائمه(ع) برای نوجوانان، یا بیش از حد تاریخی‌اند یا بیش از اندازه آموزشی. اما «اردو در قبرستان ژغاره» تلاش کرده این فاصله را کم کند.

امام هادی(ع) در این رمان صرفاً یک شخصیت تاریخی دوردست نیستند؛ بلکه حضوری تأثیرگذار در مسیر روایت دارند. نویسنده با الهام از داستان عبدالرحمن اصفهانی، نشان می‌دهد که چگونه یک دیدار کوتاه می‌تواند سرنوشت انسان را تغییر دهد و اثری ماندگار بر زندگی او بگذارد.

همین نگاه، کتاب را به اثری مناسب برای نوجوان امروز تبدیل کرده؛ نوجوانی که شاید بیش از هر چیز به دنبال تجربه، کشف و روایت است، نه صرفاً نصیحت مستقیم.

سفری که از یک اسم شروع می‌شود

«اردو در قبرستان ژغاره» فقط داستان چند نوجوان در یک قبرستان قدیمی نیست. این رمان درباره مواجهه با گذشته، فهمیدن ریشه‌ها و پذیرفتن بخشی از هویت است که پیش‌تر برای شخصیت اصلی آزاردهنده به نظر می‌رسید.

زهرا جلائی‌فر تلاش کرده در دل یک داستان پرهیجان و گاه ترسناک، مفاهیمی عمیق‌تر را روایت کند؛ مفاهیمی که هم برای نوجوان قابل لمس‌اند و هم می‌توانند مخاطب بزرگسال را درگیر کنند.

کتاب با نثری روان، فضای معمایی جذاب و شخصیت‌هایی نزدیک به جهان واقعی نوجوانان، موفق شده میان سرگرمی و معنا تعادل ایجاد کند. همین ویژگی باعث می‌شود «اردو در قبرستان ژغاره» صرفاً یک رمان نباشد؛ بلکه اثری باشد که می‌تواند مدت‌ها در ذهن مخاطب باقی بماند.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

کارِ کندن زمین حالاحالاها تمام نمی‌شد. باید زمین وسیعی را خالی از سنگلاخ و مسطح می‌کردند تا بشود دیوارهای حمام‌عمومی را روی آن بنا کرد. برای کارگذاشتن لوله‌ها هم باید چاله می‌کندند. قرار بود با چند تا منبع آبی که برایشان می‌فرستادند یک حمام بسازند که از آن چهاردیواری که اهالی فعلا برای شست‌وشو از آن استفاده می‌کردند بهتر باشد. چهاردیواری هم نبود، سه تا دیوار گلی بود با پرده‌ای که کل شرافت و حیثیت آدمِ توی حمام را وصل می‌کرد به جریان باد! زن‌های روستا بدون نگهبان توی آن نمی‌رفتند. مرد محرمی باید جلوی پرده می‌ایستاد تا زن‌ها با دبهٔ آب کدری بروند و خودشان را بشویند و بیرون بیایند. حمام با دیوار آجری و منبع‌های پرآب و لوله و دوش، برای روستا شبیه معجزه بود. حالا بعد از تنها یک روز دیدن روستا و آدم‌هایش، دیگر فکر نیت و خسته‌بودن خر و ناراضی‌بودن خدا بادآورد را آن‌قدرها آزار نمی‌داد. به این نتیجه رسیده بود که هرچه باشد حداقل خوشحالی مردم روستا و نتیجه کار را خدا دوست دارد.

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا